برنابرنا، تا این لحظه: 11 سال و 10 ماه و 1 روز سن داره

کودک من

هفته سیزدهم

سلام کوچولو ی من! این هفته برام با یک شوک جدی تبدیل به خاطره شد، اواسط هفته با خونریزی ناگهانی تمام شادی ام به غم و نگرانی مفرط تبدیل شد، سونوی 17 خرداد همه چیز رو نرمال نشون داده بود و تو این مدت اتفاقی نیفتاده بود که تغییری پیش بیاد، 24 خرداد صبح حوالی 8 ، با بابایی رفتم دکتر برام سونو نوشت و بعد هم رفتم سونو، جواب هوش از سرم پرید، جفت low lying، جنین زنده با وزن 64 گرم و ضربان قلب 150pbm . در عرض یک هفته جفت تشریف آورد پایین !!!!!!!!!!!!!!!!!! این هم مدرک ادعای من: بعد از سونو ، با بابایی رفتیم دکتر و خانم دکتر فرمودند استراحت کنم و شیاف cyclogest داد ، گفت عجیبه که یهو اینطوری شد ولی تنها راه درمانش استراحت زیاد ...
25 خرداد 1393

چی شدی مامانی؟

عزیز دل مادر! امروز برام بدترین روز دنیاست، دارم از نگرانی و استرس خفه می شم، از صبح که خونریزی داشتم تا حالا که لک بینی ادامه داره ، نمی دونم چطور گذشت، صبح که دیدم خونریزی دارم با ماما تماس گرفتم و گفت شیاف پروژسترون بزار و فردا برو سونو، آخه از شانس من امروز جمعه است و نمی تونم برم سونو، باید منتظر بمونم و این برام از مردن سخت تره، یه لحظه تو ذهنم نبودنت گذشت ، بغض خفه ام کرده بود و اشکهام بی اختیار می ریخت، از صبح دراز کشیدم و در حال استراحت، مامان نرگس (مامان بابایی) زحمت نهار و شام امروز رو برام کشید، مامان ناهید پیش نیکی جونه و دلم نیومد با گفتن این اتفاق نگرانش کنم، خدایا خودت کمکم کن!
23 خرداد 1393

نیکی جون به دنیا اومد

سلام عزیز دلم! امروز روز خیلی خاصیه، نیکی جون امروز صبح به دنیا اومد، همه خیلی خوشحالیم و برای سلامتی خودش و مامانش دعا می کنیم، خاله جونی تهرانه و مامان ناهید هم رفته پیشش، ما نتونستیم نیکی جون رو زود ببینیم اما بابایی نیکی زحمت کشید و عکسش رو برامون فرستاد: نیکی جون ، خیلی خیلی خوش اومدی! ...
21 خرداد 1393

تو زنده ای.....

سلام عزیز دلم، حوالی 8:30 شب موقع سونوگرافی صدای قلبت رو شنیدم، تنم می لرزید و اشک چشمهام رو پر کرده بود، خیلی منتظر این لحظه بودم، کاش بابایی هم بود و صدای قشنگ قلبت رو می شنید، دکتر مانیتور رو برگردوند سمت من تا بتونم تصویرت رو هم ببینم، حالا مادر شدنم رو بیشتر باور می کنم، خدایا شکرت.عکست رو برات می زارم که ببینی چقدر کوچولو بودی : بابایی اومد دنبالم و وقتی شنید صدای قلبت رو شنیدم خیلی حسودیش شد که پیشم نبوده، بهش قول دادم این بار که پیش دکتر رفتم اونم صدای قلبت رو بشنوه، بابایی خیلی دوست داره و اینقدر بیقراره دیدنته که نمی دونم 28 ماه آینده رو چطور تحمل می کنه، دلش میخواد همین حالا به دنیا بیای .  ...
17 خرداد 1393

هفته دوازدهم وتولد من

سلام مامانی! امروز تولدمه و به سلامتی  سی و دو سالگی رو پشت سر میزارم، سی و دو سالگی که با اومدن تو برام میشه یکی از مهمترین سالهای زندگیم.امروز شروع هفته 12 زندگی تو هم هست، جالبه، مگه نه؟؟؟؟؟ بابایی  امروز رو مرخصی گرفت و پیش من موند ، برام یه جشن کوچولو تدارک دید و زحمت همه کارهاش رو خودش کشید، کادوهای خوبی گرفتم و روز خیلی خوبی داشتم، برای شام هم بابایی ها و مامان نرگس و عمو وحید و دایی امیر و خاله سمیرا و سونیا و دایی محمد و نیکا جونی مهمون ما بودند، عمو سهیل که طبق معمول مسابقه فوتبال داشت و تشریف نیاورد، مامان ناهید هم تهران پیش خاله لاله است و نمیتونست که بیاد. بابایی کباب خوشمزه ای با دستور مخصوص خودش درست...
12 خرداد 1393

11 هفتگی من، 11 هفتگی تو

امروز با کلی گلایه اومدم باهات حرف بزنم، دلم برای تو کوچولوی 11 هفته غنج میزنه ، بابایی میگه باید باهات زیاد حرف بزنم، هر روز که میاد کلی باهات حرف میزنه ، اما من اکثر روز یا  بیحال و خواب آلودم یا بخاطر تهوع شدیدی که دارم در مسیر اتاق و سرویس بهداشتی در حرکتم، دیگه وقتی برای صحبت نمی مونه. به لطف حضور تو ، نه می تونم غذا بپزم و نه می تونم خوب غذا بخورم. کوچولوی چند میلی متری من! یهویی اومدی تو زندگی من و همه چیز رو عوض کردی، به بابایی حسودیم میشه که تو این روزها به همه کارهاش میرسه و حالش هم خوبه، هر وقت هم دلش بخواد با تو حرف میزنه و مثل من گیج و منگ نیست. چرا نمیشه که از صبح تا غروب بدون تهوع بگذره، چرا نمی تونم درست بخواب...
11 خرداد 1393

کاش می شد....

عزیز دلم ، امروز با کلی آرزو رفتم پیش دکتر تا شاید بتونم صدای قلبت رو بشنوم، بابایی تو اتاق انتظار منتظر بود و بیقرار شنیدن صدای قلب کوچولوی تو، اما خانم دکتر گفت باید تا سیزده هفتگی صبر کنم و من هم الان در حال صبر کردن هستم . دکتر جواب آزمایشم رو دید و گفت هموگلوبین خونم پایین اومده برام قرص فررو آیرون تجویز کرد ، از حالا به فولیک اسید و لووکسین  روزانه ، دو دوز فررو آیرون هم اضافه شد، تقریبا مصرف چای رو به صفر رسوندم، تو که نمی دونی مامانی، من یه معتاد بالفطره به چایی بودم و حالا وقتی چای تعارفم می کنند و می گم نه ، همه با چشمهای قلنبه نگاهم می کنند . ببین به خاطر تو از همه علایقم گذشتم، می بینی مامانی که چقدر خاطرت رو میخوام. م...
10 خرداد 1393

هفته دهم

نی نی من ، سلام! این هفته را بیشتر با دایی امیر گذروندم، دایی امیر 93/2/29 امتحان جبر و احتمال ، 93/2/31 عربی ، 93/2/3 حسابان و 93/3/5 شیمی داره و پیش ما درس میخونه،زیاد حال خوبی ندارم، دردهای شکم و تهوع آزار دهنده ، اما بودن تو همه چیز رو شیرین تر می کنه، حضور دایی امیر هم حال منو خیلی بهتر می کنه!! ...
3 خرداد 1393
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به کودک من می باشد